
صائب تبریزی روزی از یکی جاده های شهر دهلی عبور میکرد.
سایلی به نزد وی آمد و چیزی خواست
چون صائب چیزی در بساط نداشت. باخود اندیشید، در شهری که همه مردم
پای برهنه راه میروند او هم احتیاجی به کفش نداردـ
لذا کفشهای خود را از پا در آورد و به سایل بخشید.
چون کفش های صائب فرسوده و غیر قابل استفاده بود،
سایل از پذیرفتن آن خودداری کرد.
صائب فی البدیهه این بیت را بر کف آن نوشت
و به سایل داد و گفت آن را نزد مهاراجه ببر و
انعام خوبی دریافت خواهی نمود:
بخیه کفشم اگر دندان نما شد عیب نیست
خنده دارد کفش من بر هرزه گردیهای من
گویند مهاراجه پس از دریافت آن پاداش شایسته ای به سایل داد
و هم اکنون این کفش ها
در موزه آثار باستانی دهلی موجود است.










