تبليغاتX
خانه پدر
خانه پدر
یکشنبه سی ام تیر 1387
صائب تبریزی ...  

 

 

 

 

صائب تبریزی روزی از یکی جاده های شهر دهلی عبور میکرد.

 

  سایلی به نزد وی آمد و چیزی خواست

 

  چون صائب چیزی در بساط نداشت.  باخود اندیشید، در شهری که همه مردم

 

پای برهنه راه میروند او هم احتیاجی به  کفش نداردـ

 

 

 لذا کفشهای خود را از پا در آورد و به سایل بخشید.

 

 

  چون کفش های صائب فرسوده و غیر قابل استفاده بود،

 

 

 سایل از پذیرفتن آن خودداری کرد.

 

 

 صائب فی البدیهه این بیت را بر کف آن نوشت

 

 

 و به سایل داد و گفت آن را نزد مهاراجه ببر و

 

 

 انعام خوبی دریافت خواهی  نمود:

   

   

 

    بخیه کفشم اگر دندان نما شد عیب  نیست

   

      

 

خنده دارد کفش من بر هرزه گردیهای من

  

    

 

 

گویند مهاراجه پس از دریافت آن پاداش شایسته ای به سایل داد

 

 

و هم اکنون این کفش ها

 

 

 در موزه آثار باستانی دهلی موجود است.

 

 

 

شنبه بیست و نهم تیر 1387
زندگی ...  
 

 

زندگی                             

 

فرصت یک سجده

                          

                                   به درگاه خداست

 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387
خسرو شکیبایی ...  
 

 

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خوانَد و از صحنه رَوَد
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387
تبریک ...  

 

 

در سالروز ولادت مولا علی ،

خداوندبه دوست خوب ما آقای محمد محمودی 

پسری عطا کردکه به عشق مولا ،نام این پسر را علی گذاشتند .

از طرف همه اهالی خانه پدر

 به ایشان و خانواده محترمشان تبریک می گوییم

 

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
شهریار ...  
 

 

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
علی موسوی گرمارودی ...  

 

 

در سایه سار نخل ولایت

پیش از تو، هیچ اقیانوس رانمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای‏افزاری وصله دار به پا کند

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد

آه ای خدای نیمه شب‏های کوفه تنگ

ای روشنِ خدای

در شب‏های پیوسته تاریخ

ای روح لیلة القدر

حتی مطلع الفجر...

***

میلاد نور

 

و روز پدر به همه دوستان خوب خانه پدر مبارک

 

و

درودی ویژه به دوست گرامی

 

 جناب آقای اسماعیل آزادی

 

که در این ایام شاد

 

سوگوار پدرشان هستند

 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
بیدل دهلوی ...  
 

 

 

 

همه كس كشيده محمل به جناب كبريايت

 

من و خجلت سجودی كه نكرده ام برايت

 

نفس از تو صبح خرمن‏‏‎، نگه از تو گل به دامن

 

تويی آنكه در بر من تهی از من است جايت

 

نه به خاك در بسودم نه به سنگش آزمودم

 

به كجا برم سری را كه نكرده ام فدايت

 

به بهار نكته سازم ز بهشت بی نيازم

 

چمن آفرين نازم به تصور لقايت

 

هوس خيال شاهی چه خيال باشد اينجا

 

به فلك فرو نيايد سركاسه گدايت

 

نتوان كشيد دامن ز غبار مستمندان

 

بخرام و نازها كن سر ما و خاك پايت

 

ز وصال بی حضورم، به پيام ناصبورم

 

چقدر ز خويش دورم كه به من رسد صدايت

 

*** 

چنان به نظر مي رسد كه بيدل اين غزل را وقتي سروده است كه كاروان حجاج به طرف حجاز حركت مي كرده و شاعر فقير و عايله مند كه استطاعت سفر حج و زيارت بيت الله الحرام را نداشته حرمان و حسرت خود را با اين كلمات و سرودن اين غزل حجازيه اظهار كرده است.

***

(تصویر فوق نمایی از خانه کعبه است)

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
به همین آسانی... ...  

 

 

 

 

عشقبازي به همين آساني ست..

که گلي با چشمي ، بلبلي با گوشي

رنگ زيباي خزان با روحي

نيش زنبور عسل با نوشي

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه ،رود با ريشه سد

باد با شاخه و برگ ،ابر عابر با ماه

چشمه اي با آهو ، برکه اي با مهتاب

و نسيمي با زلف ،دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبيعت با ما

عشقبازي به همين آساني ست...

شاعري با کلماتي شيرين

دست آرام و نوازش بخش بر روي سري

پرسشي از اشکي

و چراغ شب يلداي کسي با شمعي

و دل آرام و تسلا

و مسيحاي کسي با جمعي

عشقبازي به همين آساني ست...

که دلي را بخري ،بفروشي مهري

شادماني را حراج کني

رنج ها را تخفيف دهي

مهرباني را ارزاني عالم بکني

و بپيچي همه را لاي حرير احساس

گره عشق به آنها بزني

مشتري هايت را با خود ببري تا لبخند

عشقبازي به همين آساني ست...

هر که با پيش سلامي در اول صبح

هر که با پوزش و پيغامي با رهگذري

هر که با خواندن شعري کوتاه با لحن خوشي

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالاي ارزان به همه

لقمه ي نان گوارايي از راه حلال

و خداحافظي شادي در آخر روز

و نگهداري يک خاطر خوش تا فردا

و رکوعي و سجودي با نيت شکر

عشقبازي به همين آساني ست

***

 

از آقای اصغر صادقی

برای ارسال این شعر زیبا ممنونیم

شنبه بیست و دوم تیر 1387
نشانی ...  

 

 

 

اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ي مُهيا شده‌ي سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکي شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدي و او از سوي ما آمد، آمدي و آمديم.
اول فقط يک دلْ‌دل بود. يک هواي نشستن و گفتن.
يک بوي دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس براي باز تا هميشه با هم بودن.
براي يک قدم‌زدن رفيقانه، براي يک سلام نگفته، براي يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، براي يک دلِ سير گريه کردن ...
براي همسفر هميشه‌ي عشق ... باران!
باري اي عشق، اکنون و اينجا، هواي هميشه‌ات را نمي‌خواهم
... نشاني خانه‌ات کجاست؟!

جمعه بیست و یکم تیر 1387
ای کاش... ...  
 

 

بعضی وقتها گره ای که بر سر کیسه ای هست را می خواهیم با زحمت فراوان باز کنیم غافل از آنکه انتهای کیسه پاره است ... گاهی برای بدست آوردن بعضی چیزها هزینه های هنگفتی پرداخت می کنیم که اصلا ارزشش را ندارد ... بعضی وقتها ...

****

از دوست گرامی  آقای احمد افروز

که این متن زیبا را برای ما نوشتند ممنونیم